انشأالله دربهشت همدیگر رامی بینید...
      گفت:"چون نمی خواستندتسلیم شوندتعجب من بیشتر شد!" وگفتم:یعنی چی!؟ فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من را بدهد پرسید:
"این الموذن!؟"...
این جمله احتیاج به ترجمه نداشت...
با تعجب گفتم:"موذن!؟"...
اشک در چشمانش حلقه زد ...
باگلویی بغض گرفته شروع به صحبت کرد...
 و مترجم سریع ترجمه می کرد:

      به ما گفته بودند شما مجوس و آتش پرستید
به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله می کنیم وبا ایرانی ها می جنگیم .باور کنید همه ما شیعه هستیم .ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب می خورند واهل نماز نیستندخیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم .صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شما راشنیدیم که با صدای رسا وبلنداذان می گفت تمام بدنم لرزید.وقتی نام حضرت امیرالمومنین علي عليه السلام را آوردبا خودم گفتم:
"توبا برادران خودت می جنگی!"
نکندمثل ماجرای کربلا...
دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد...
  
 
 
شهید ابراهیم هادی موذن خط مقدم
 
 
 
برگرفته از وبلاگ عشق بازی با خدا