مناجات شهيد علي اكبرافضل
مناجات شهيدعلي اكبرافضل
اواخرتابستان سال 1361 درمنطقه جنگي زخمي ودريكي از بيمارستان هاي اهواز بستري شدم چندروزي گذشت تقريباًروبه بهبودبودم.
درنيمه هاي يك شب به فكر اينكه اذان صبح راگفته انداز خواب بيدار شدم باعجله وضوساختم،وبه سمت نمازخانه بيمارستان رفتم، بدون اينكه لامپ نمازخانه راروشن كنم،درگوشه اي ازنمازخانه براي اداي نماز صبح قامت بستم .
ناگهان،متوجه كسي شدم كه بايك صداي آرام ودلنشين وسوزناكي در گوشه نمازخانه،كه باخداي خود نجوامي كند، صداي ضجّه ي گريه اش سكوت نمازخانه بيمارستان رامي شكست.
نمازم كه تمام شد،درحالت تاريكي به سمتي كه صداي مناجات مي آمد،نگاهي انداختم،ولي چهراش نمايان نبود، براي استراحت، نمازخانه رابه سمت اتاق بيمارستان ترك كردم،كمي خوابيدم،ولي خوابم نبرد،يك الي دو ساعت گذشت بود، پرستاري به داخل اتاق آمد وگفت:"موقع اذان صبح است" به او گفتم:"مگر اذان نگفته اند"او نگاهي به ساعتش انداخت وگفت:" هنوز چنددقيقه اي مانده "
به فكر فرو رفتم،ازاينكه قبل از اذان نمازم راخوانده بودم،دوباره ازتخت پايين آمدم تجديدوضوكردم وبه نمازخانه رفتم،داخل نماز خانه كسي نيامده بود وچراغ آن هم هنوز خاموش بود،همان صداي نجواي نيمه شب از گوشه نمازخانه بگوشم رسيد،نشستم تا اذان صبح رابگويند، مجذوب آن صداوناله ي نماز گزار شده بودم.
درهمين هنگام بودكه يك نفر واردنمازخانه شد ولامپ آنراروشن كرد ومشغول نماز شد، باروشن شدن محيط اطراف نمازخانه،نگاهي به اطراف انداختم،براي لحظه ي اول اورانشناختم،تااينكه يكدفعه چهره به چهره شديم وچشمانمان درچشم هم افتاد، هم ديگرراشناختيم،او سردار رشيد اسلام علي اكبر افضل بود،به طرفش رفتم چهره اش پراز اشك وصورتش كاملاً از قطرات اشك خيس شده بود،همديگر رادر آغوش گرفتيم،او احوال مرا جوياشد ومن هم احوال اوراپرسيدم،سپس براي كمي قدم زدن وگفتگوكردن،باهم به محوطه بيمارستان رفتيم،اوبرايم تعريف مي كردومي گفت:"چند روز پيش درحين شناسائي تير به دست چپم اصابت كرد وچند روزي است كه بستري هستم وانشاءالله، امروزيافردامرخص مي شوم" اواز ساعت ها اسارتش درعمليات آزادسازي خرمشهر (بيت المقدس)كه به دست بعثي هاي افلقي افتاده بودبرايم مي گفت،به اوگفتم:"از خانواده كسي هم مطلع است؟" درجوابم گفت:"هنوز خانواده ام نمي دانند"واقعاً،به حالش غبطه مي خوردم كسي كه بصورت بسيجي سال ها درجنگ است بدون كوچكترين چشم داشتي شب ها اينگونه باخداي خود راز ونياز مي كند.
فرداي همان روز هردونفري ازبيمارستان مرخص شديم، به اوگفتم:"مگر نمي آيي برويم اقليد؟" درجوابم گفت:" چند روزي كار دارم بعدمي آيم" از هم جداشديم من آمدم اقليد احوالش رااز برادرش پرسيدم اوهيچ گونه اطلاعي اززخمي شدنش نداشت.
متأسفانه من به يكي دونفرگفتم كه علي اكبرافضل رادربيمارستان اهواز ديده ام،وقتي نگذشت كه خانواده اش فهميدند آمدندسراغم احوالش رامي پرسيدند،وخيلي نگران سلامتي اش بودند،واقعاً،از گفته خودپشيمان و ناراحت بودم،كه چرا موضوع محرمانه مجروح شدن اورا فاش ساخته ام .
بعدها متوجه شدم كه اين شهيد بزرگوارهرگاه زخمي مي شود نمي گذاشته كسي كوچكترين اطلاعي ازمجروحيتش پيداكند،زيرااوهميشه پس از مداواشدن و مرخص شدن از بيمارستان مجدداًبه خط بازمي گشته است.
روحش شاد و
يادش پررهرو
راوي جانباز دفاع مقدس حاج علي رضا توكلي