خاطره ای خواندنی ازیک فرمانده عراقی
خاطره ای از زبان یک فرمانده عراقی
از میان کتبی که درباره جنگ هشت ساله ایران و عراق نگاشته شده است خواندن و پردازش بخش هایی از خاطرات جنگجویان عراقی و شرح حالی که از آن روزها ارائه می دهند خالی از لطف نیست. کتاب "اعترافات" نمونهای از اینگونه کتب است که برگرفته از خاطرات سرهنگ عراقی عبدالعزیز قادر السامرایی است. در بخشی از این کتاب در تشریح روزهای پیش از تصرف خرمشهر آمده است:
رزمندگان ایرانی با انگیزهای مشخص تاکتیک عملیاتی بسیار دقیق و حساب شده، مواضع ما را یکی پس از دیگری از دستمان خارج کردند و طی یک عملیات حساب شده غافلگیری، از یک محور به سمت خرمشهر هجوم آوردند. برای ما این تصور پیش آمد که حملهی اصلی اشغال خرمشهر از این ناحیه انجام میشود و ما را سرگرم یک نبرد سنگین در این محور ساختند و نقشه دقیق خود را با یک حملهی شدید اجرا کردند و راههای اصلی ارتباطی جنوب خرمشهر را کاملا بستند و ما را در حلقهی محاصره قرار دادند.
شبی کاملا ظلمانی و تاریک بود. دلهره و هراس، تمام وجودمان را گرفته بود. افراد زمینگیر شده بودند. توانایی حرکت در هیچکس وجود نداشت. من سعی میکردم سربازان را به مقاومت و پایداری تشویق کنم. فرماندهی کل، وعدهی پاداشها و ترفیعات را به ما اعلام کرده بود و هر یک از ما، تنها آرزوی رهایی از مهلکه را داشتیم. ساعتها سپری میشد و ما در محاصره به سر میبردیم. از لحاظ آذوقه و نیازهای دارویی کمبودی نداشتیم؛ لکن فرماندهی کل برای اینکه به ما بفهماند که به فکر ماست، به وسیله هیلیکوپتر، مواد غذایی و دارویی برایمان میفرستاد. تبادل آتش توپخانه، زمین را به لرزه در آورده بود. لحظه به لحظه به کشتههای ما افزوده میشد. توپخانهی ایران در آن مکان محصور، با دیدهبانی بسیار دقیق، نظامیان ما را درو میکرد.
یک شب، بیش از 10 نفر از افسران ارشد که بیشتر آنها فرماندهی گردان بودند، کشته شدند. سربازان همچون زنان فرزند از دست داده میگریستند و به دنبال راه فرار بودند. تنها راه فرار از سمت اروندرود بود و بسیاری از نظامیان مترصد گریز از آن ناحیه بودند. در یک چشم بهم زدن، اکثر افراد تیپ، لباسهایشان را در آورده، خود را به آب زدند. نیروهای باقی مانده در شهر، دو قسم بودند؛ عدهای اصرار به پایداری تا آخرین گلوله را داشتند؛ که در راس آنها سرهنگ ستاد احمد زیدان بود و عدهای دیگر خواهان تسلیم شدن به ایرانیان بودند که در راس آنها الجشعمی بود.
حرفشنوی از افسران از بین رفته بود و اکثر سربازان هیچ احترامی برای افسر مافوق خود قائل نمیشدند. افرادی نیز هنوز مطیع اوامر و دستورها بودند و به امید بازگشت به عراق و دریافت جوایز و پاداش، تا آخرین گلوله میجنگیدند.....