مقدمه ی نسیم اقلید در دفاع مقدس:

 

      خاطرات دوران دفاع مقدس ما را در حال و هوای جبهه های نور علیه ظلمت می اندازد براستی که چقدر زیباست شنیدن و دلسپردن به حماسه های آفریده شده توسط رزمندگان کفر ستیز اسلام آنان که از همه چیز خود در راه معبودشان گذشتند و همچنین خاطرات شهدائی که سرخی خونشان را فدای اهدافشان نمودند و نسل ما را مات و مبهوت در منش و سیرت خود کردند و ظیفه ی ما نیز حفظ دستاوردهای آنهاست اینک شما را برای لحظه ای هم که شده درحال وهوای آن دوران می بریم.وقتی فرصت یافتید نظرتان رو برایمان شرح دهید تا حس و حال شما نیز در وبلاگ ثبت شود ودر ثواب آن عزیزان شریک باشید.       

                                              مدیریت وبلاگ نسیم اقلید در دفاع مقدس  

دست نوشته های شهید علی اکبر افضل

 دست نوشته های شهید علی اکبر افضل

بنام خدا

      درآن هنگام که شما فرزندتان رابه دیارعشق وجبهه حق روانه نمودید و علی اکبر نیز اسماعیل وار سرتسلیم و تعظیم, گردن نهاد و در برابر ذات اقدس باری تعالی لبیک گویان سرخی خونش را در جبهه های نبرد حق بر باطل فدای اسلام نمود،همچون آقایش حسین «ع» سرش ازتن جدا شد. نام شما بعنوان خانواده شهید«افضل» در لوح تقدیر الهی ثبت شده بود،به همین منظورپس از سه دهه می خواهیم با یادآوری خاطره ای از این شهید بزرگوار ایستادگی اش را سپاس گوئیم و هم به پیش پای تاریخ  به احترام برخواسته باشیم،باحضورسبزتان در وبلاگ نسیم اقلید در دفاع مقدس روح آن عزیز را با صلواتی تعالی بخشید.

مدیریت وبلاگ نسیم اقلید در دفاع مقدس

ادامه نوشته

اَداءِ  احترام نظامی:

باسمۀ تعالی

اَداءِ  احترام نظامی:

      رهروان را عشق بس باشد دلیل 

      آب چشم اندر رهش کردم سبیل

بیان واقعیت هاوخاطراتِ جنگ تحمیلی عراق به جمهوری اسلامی ایران، آن هم  باگذشت سه دهه از وقوع آن مدیون ارج نهادن مقام معظم رهبری به ارزش های هشت سال دفاع مقدس است، تاایستادگی ونام شهداءبرای همیشه ی تاریخ به بزرگی یاد شود .اینک خاطره ای ازسردارشهید اسلام محمد تقی ظهیری را به نگارش می آوریم تا ایستادگی اش، راسپاس گفته ،وبگوئیم که چگونه آن هائی که تقوای الهی و ارزش های الهی رانصب العین خویش قرارداده اند،نزدِ ذات اقدس باریتعالی محبوب ترونزدیک ترند،ودر دنیانیز  مورد احترام واقع می شوند.

      

ادامه نوشته

سفربابرکت  

«سفربا برکت» عکسهائی که جامانده بود!  
 
 

سمت راست راوی سمت چپ شهیدعبدالعلی ترابی

      سال 1363تیپ المهدی درشهرآبادان کنار رودخانه اروندمستقربود ما درمنزل زیبائی که تمامی شیشه های آن نیز براثرترکش خمپاره شکسته شده بودوتمامی پنجره های آن خانه راباگونی هائی پراز شن باردیف روی هم چیده بودند بودیم، من در ادوات این تیپ، واحد خمپاره بعنوان مسوول قبضه خمپاره 120 افتخارحضورداشتم ،فاصله ی خط مقدم تاعراقی ها فقط عرض یک رودخانه بود ،رودخانه ای که اطراف آن پراز نخلهای زیباوسربه فلک کشیده بود،واین باعث شده بودکه دیده بانان از این فضابرای حرکات ایضائی دشمن نهایت استفاده راببرند،کوچک ترین جابجائی درتیررس عراقی هابودوفوراً آنجارازیر آتش خمپاره شصت قرارمی دادند،تمامی سقف خانه هااز اصابت خمپاره سوارخ سوراخ شده بود.

 



ادامه نوشته

امضاء مجوز ورود به اتاق عمل« من نباشم اگرخمینی «ره» نباشد »

 مجوز ورود به اتاق عمل

باسمه تعالی

      عملیات والفجرهشت در سال «  »درمنطقه جنوب شروع شده بود،اخوی مانیزدراین عملیات مجروح شده بود به همین لحاظ من مدتی بعنوان «پادار» دربیمارستان افشاریزد،نزدِبرادرم بودم.

     

ادامه نوشته

نون خورشت

«نون وخورشت »

      برای اینکه لبخندی به لبان ذکرگوی شماعزیزان بنشیند،خاطره ای شیرین برایتان نقل می کنم.دریک سنگرتجمعی درخط کوشک جنوب بودیم،رزمندگان معمولآ،صبحانه وناهاروشام راباهم صرف می کردند.

     

« نون وخورشت »

 

       برای اینکه لبخندی به لبان ذکرگوی شماعزیزان بنشیند،خاطره ای شیرین برایتان نقل می کنم.دریک سنگرتجمعی درخط کوشک جنوب بودیم،رزمندگان معمولآ،صبحانه وناهاروشام راباهم صرف می کردند،تحویل غذا به برادران مستقردر سنگرهادرخطوط مقدم، معمولا،هفته ای دوبار و یا یکبار بلحاظ ،بعدمسافت ،خطرات بین راه وغیرو...توزیع می شد،گاهی هم اتفاق می افتادکه ماشین تویوتایِ مخصوصِ حملِ موادغذائیِ رزمندگان دراثرِاصابتِ خمپاره ویاتوپ ویابراثرترکش خمپاره ،دچارمشکل می شد،وغذائی هم به ما نمی رسید.

 

      این بودکه هرکسی خود می دانست که صرفه جوئی ،وعدم اسراف ازضروریات حضور دائم درجبهه ها وسنگرهااست ،بااین اوصاف ،یکی از برادران درهنگام صرف صبحانه ملاحظه بقیه رانداشت وکسی هم به اوتذکرنمی داد.تااینکه یک روز صبح،که صبحانه ی ما فقط «شیشه ی کوچکی از مربای هویج» بود، سفره ای برای صرف صبحانه انداخته شد،همیشه ،چهار و یا پنج نفری دورسفره جمع بودیم ،شهیدسرافرازعباسعلی خادمی هم برسرسفره ی ما حاضربود.

 

 

 

عکسی نمونه : ازصرف شام دریک سنگرتجمعی سال :۱۳۶۰ منطقه شوش دانیال نبی «ع» تپه ۱۲۰

 

جمعی از رزمندگان اسلام اعزامی از استان فارس به ترتیب از راست ۱- منوچهرطلائی۲-حسین دامغانی ۳- سیدحسن نجدحجازی۴- علی زاده ۵- جانبازیزدان پناه ۶- شهیدمحمد رضاجان نثاری۷- شهیدمحمود اطلاعی۸- برادرجانبازعلی رضا توکلی

 

       دراین لحظه ،آن برادر ، لقمه ی نانِ نسبتأ درشتی برداشت،وآن راطبق معمول ،سمت آن شیشه مربا برد،و داخل شیشه مربایِ کوچکِ همیشگی امان برد،ونوش جان کرد،همگی به این شیوه نامبرده عادت کرده بودیم.تااینکه شهیدعباسعلی خادمی آن ظرف شیشه ای کوچک رابرداشت و گفت :" آی برادرِرزمنده!...نون خورشت!...نگاه کن!...تایادبگیری!...اینجوری...!" درهمین حین شهیدخادمی «آن ظرف کوچولو»رابایکی ازدستانش بلندکرد،وبادست دیگرش لقمه ای کوچک از نان رابه دیواره ظرف مربائی ،کشید، وآن را،بدون مربا ،تناول کرد،وگفت : ما«اقلیدی ها» به این جوری غذا خوردن می گیم :"نون خورشت" حالا،یادگرفتی ؟

 

      درهمین حین : ازاین حرکت جالب شهیدعزیز وشوخ طبع ، آنقدربه وَجد و خنده آمده بودیم که همگی این صبحانه راهیچ وقت فراموش نخواهیم کرد.وآن برادررزمنده ی مانیز نون خورشت کردن رابرای همیشه یادگرفته بود ،ورعایت می کرد .

 

روح وروانش شادوباانبیاءوشهدامحشورباد

 

اولین شهید شهرستان اقلید

اولین شهید شهرستان اقلید

باسمه تعالی

  مقدمه:

      نگارنده ی این خاطرات, دوستِ صمیمیِ دورانِ بچگی ونوجوانی شهیدعلی اکبر یوسفی اولین شهیدِشهرمان اقلید است. وی متولد26شهریورماه 1343 می باشد ،پدرش بامرحوم حاج غلام یوسفی، پدرِشهیدعلی اکبریوسفی،هم بازاری بوده است.ودقیقاًمغازه آنان دردوطرف خیابان روبروی هم بوده،و ازسال 1345تا سال«   »بمدت«  »تاخداحافظیِ مرحوم حاج غلام ازدنیایِ فانی، دوست ،وبده وبستانِ تجاری نیزداشته اند.

      به همین دلیل نگارنده این خاطراتِ زیباو پندآموز باشهیدعلی اکبریوسفی که از اوایل بچگی باهم ،هم بازی،و ،محل بازی آنان نیز بیشتر درمسجدِ باصفای جامع اقلید وکوچه ی روبروی آن و جلوِ مغازه پدرشان بوده است.را تاکنون درذهن نهاده و مداوم خاطراتش را در اعماق وجودش تداعی نموده.اینک شمارا با این مقدمه به خواندن بخشِ کوچکی از زندگیِ آن شهید بزرگواردعوت می کنیم: 

 

ادامه نوشته

رویای صادقانه یک جوان هفده ساله ی اقلیدی قبل از به ثمررسیدن انقلاب اسلامی

بنام خدا

    درآن هنگامِ شکل گیریِ تظاهراتِ مردمِ ایران بر علیهِ استبداد وظلم وستم مردم خوب ودلیر وشجاع اقلیدی هم ، در تمامی تظاهرات وراهپیمائی ها، باشمشیرهائی  که خود ساخته بودند،وگروهی نیزباچوب وچماق که باخود به همراه داشتند شرکت می کردند، ،من نیز ،که جوانی هفده ساله بودم ،باشمشیری که از جنس فنرساخته بودم ،دراین راهپیمائ ها شرکت می کردم

       مسیر راهپیمایی ها درشهرستان اقلیدبیشترازمیدان اصلی شهربه سمت محله ی ارجمان  بود.شرکت کنندگان درتظاهرات ازتمامی اقشارجامعه :زنان ومردان پیر،مردان وزنان جوان،دختران وپسران،بچه های کوچک ،مادرانی که باخود نوزادی همراه داشتند،این مسیر طولانی چندی کیلومتری راهرروز طی می کردند.      من درروز بیست وپنجم دیماه یکهزاروسیصدوپنجاه وهفت ،هنگامی که تظاهرات وراهپیمائی به پایان رسید،باحالتی، خسته وکوفته به منزل برگشتم، سایه ی شب تاریکی وسکوت مطلقی رابه شهراقلید به ارمغان آورده بود، ازفرط خستگی زود به خواب فرو رفتم، تافردا زودتر بیدارشوم ودرصفوف فشرده جمعیت قرارگیرم.

      نیمه های شب درخواب دیدم مثل هر روز ازمنزل خارج شده ام،و درانتهای کوچه ی منزلمان که درکنار آن یک باغ پر از درخت بود ایستاده ام وناظر درختان و پرندگان بودم ، پرنده ای زیباوسبز رنگ نظر من را به خود جلب نمود، که در رأس بلندترین درخت سپیدارموجود درآن باغ نشسته بود ،بدقت به اوخیره شدم تامطمئن شوم آن پرنده چه پرنده ای است؟ ناگاه آن پرنده زیبا وسبز رنگ که یک طوطی سخنگو بود از روی شاخه ی درخت به سمت قبله وجنوب شهر  به پرواز درآمد.

این پرنده ی زیبا،و رویائی ،درحین پرواز با صوتی زیبا،وصدای دلکش داوود«ع» و دلنشین  شروع به تلاوت  قرآن کرد،از ابتدای سوره علق شروع به خواندن کرد،واوج می گرفت ،همینطورکه قرآن می خواند و می رفت،صدای آیه های بعدی نیز کمتر می شنیدم .                                                                                   بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم                                            

اِقرَأ بِأسمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَق  *      خلقَ الأِنسانَ مِن عَلَقٍ ...

ترجمه :                                         بنام خدای بخشندۀ مهربان

بخوان بنام پروردگارت که آفرید«1» *         آدمی را از خون بسته آفرید.....

      آنچنان باصوتی  زیبا وداوودی این آیه شریفه  را تلاوت کرد ، من درهمان جا که ایستاده بودم به دیوار کوچه میخکوب شدم، وچشمانم ،نظاره گر، پرنده ای که هرلحظه از من دورتر می شد، بود. لرزشی دربدنم افتاد وبه شدت به خود می لرزیدم.

 خوش حافظ سروده است :

اًلـا   ای  طوطــی   گویـای  اســرار***مبـــادا  خـــالیت  شَــکَّر  ز  منقار

سرت سبز و دولت خوش باد جاوید***که خوش نقشی نمودی ازخطِ یار

سخن  سربسته گفتی با حریفــان***خــــدا را زیـــن  معمّـــا پرده  بردار

بــــروی  ما  زن  از  ساغر  گلابــی***کــه خواب آلوده ایم ای بخت بیدار

چه ره بود این که زد در پرده مطرب***کـه میرقصندباهم  مست وهشیار

ازاین افیون که ساقی درمی افکند***حریفان را نه  سَر  ماند ونه دستار

خِرد هــر چنـد نقد کاینـات  اســت***چه سنجد  پیش  عشقِ  کیمیاکار

سکــــندر  را  نمی بخشند  آبـــی***بــزور و  زر  میّسر  نیست  این کار

بیـــا و حــــال اهــــل  درد  بشــنو***بلـــفظ انــــدک و معــــنی بسیـــار

بمستوران  مگو   اسرار   مستــی***حدیث جان  مپرس از نقش دیـــوار

بتِ چینی  عدویِ دین  و دلهاست***خــــداونـــدا دل و دیــــنم  نــــگهدار

بیُــمن  دولـــتِ  منصـــور شاهــی***عَـلَم  شد حافظ  اندر  نظم  اشعار

خداوندی بجان بندگان کرد

خـــداوندا زآفاتش نگهــدار

       همین امر باعث شدتا از خواب بیدار شوم، شب رابه هرطریقی که بود به صبح رساندم طبق قراری که داشتیم در ساعت 9صبح با بچه های محله به جایگاه شروع راهپیمای رفتیم بناگاه خبررسید که امروز بیست وششم دیماه شاه معدوم فرار کرده است .من تعبیر خواب خود را همان روز فهمیدم که کشورم به نور قرآن منور خواهدشد.

      اوج شادی، مردمِ شهر اقلید را فرا گرفته بود. چشمان همشهریانم ،از نقطه ی امیدی که حاصل شده بود،به خوبی  برق می زد وتمام زحمات وتلاشهای مردم ایران به ثمر رسید، ودرخت پربارانقلاب توسط زعیم عالی قدرحضرت آیةاله امام خمینی «ره» به بار نشست ،اینک که بیش از سه دهه این درخت تنومند ،درتمامی کشورهای اسلامی ریشه دوانیده ،بیداری ملل مسلمان آغاز ،کاپیتالیسم ونظام سرمایه داری آمریکا درحال فرو پاشی می باشد .به امید ظهور منجی عالم بشریت حضرت مهدی موعود «ع»

خاطره  از دو سردار رشید اسلام : صیادشیرازی و محمود آقاشیری ازاقلیدفارس:

بنام خدا

خاطره ، از رزمنده ی اسلام درجبهه های جنگ تحمیلی ازاقلیدفارس:

«نمازشبِ سردارِرشیدِاسلام شهید صیاد شیرازی درسرمای زمستان»

      لشکر سی وسه  المهدی «عج» سال « » در هفتاد و پنج کیلومتری جاده رامهُرمز به  اهواز، منطقه ی جنوب ، بسیجیان را برای انجام عملیات بدر آموزش هلی برد می داد، ازبالگردهای دویست وچهارده و شنوک، برای آموزش هلی برد ،بچه های گردان فجرو کمیل ،که من نیزدر گردان کمیل افتخارحضورداشتم ، انتخاب شده بود.

     ما همیشه بعد از نماز مغرب وعشاء وصرف شام برای آموزش درکنار بالگردها، حضورداشتیم، برنامه ی هلی برد،به طور منظم درهوای بسیار سرد زمستان ادامه داشت خلبان هایِ بالگردهای مستقر درمنطقه، رزمندگان را با تجهیزات کامل سوار می کردند و سپس آنان، درمنطقه ای دیگر، از فاصله ای  کم  نسبت به زمین، به بیرون از بالگرد می پریدند.درانتها گردانها همه برای عملیات آماده شده بودند تا بعداً، بتوانند از موانع عملیاتی جاده ی بصره به العماره ، عبورو با بالگرد هلی برد شوند.

      مشعل های بلندِ گاز که شبانه روز شعله های خودرابرخ می کشند، روشنائی و زیبائیِ خاصی به منطقه داده بودند، دراین لحظه ی شب هنگام، هوا آنقدر سرد بود که بچه های گردان برای گرم کردنِ خودشان،دو دایره ی حلقه وار تشکیل می دادند ،وهرحلقه نسبت به حلقه ی دیگر،مخالف جهت هم ، می دویدیم تابدنمان گرم شود.تا بالگردها آماده شوند.حتی بالگردها ازطریق تراکتورروشن وگرم وآماده پرواز می شدند.

            این عملیات مهم وآموزشی یعنی هلی برد نیروها توسط فرماندهان درداخل پاترول به سرنشینی ،سردار اسدی فرمانده لشکر المهدی«عج» و سردار رشید و شهیدِ اسلام صیادِشیرازی وبی سیم چی به طورمستقیم ونظارت کامل هدایت می شد.

       ساعت حدود دونیم الی سه بعد از نیمه شب بود، دراین لحظه دیدم که سردار رشید اسلام شهید صیاد شیرازی از پاترول بیرون آمد، و بلافاصله پوتین های خود را در آورد  و با آبِ قمقمه ای که با خود داشت،وضو ساخت و در آن شب تاریک وسردِ زمستانی برای اقامه ی نماز شب اقدام نمود،نمازش که خواند ،دوباره سوار بر پاترولِ برنگِ آبی آسمانی شد، وبه هدایت باگردها ونیروهای هلی بردی پرداخت .

چه خوش سروده حافظ«ره»

 نمازِ شــامِ  غریبان چو گریه آغــازم  *** بمویه های غـــــــریبانه  قصّه پــردازم

بیـــاد یار و  دیــار  آنچنان بگریــم زار  ***کـــــه ازجهان ره ورسم سفر براندازم

مـن از دیارِ حبیبم  نه از بلادِ رقیب    *** مهیمنا بـــــرفیقانِ خود رسان  بـــازم

خدای را مددی ای دلیل راه که مـن  *** بکـــوی میکده دیگر عَلَم  بــــر افرازم

خِرَد زپیریِ  من کی حساب بـرگیرد  ***کــه باز با صنمی طفل عشــق میبارم

بجز صباوشمالم نمی شناسدکس   *** عـزیز من که بجزیاد نیست دمـــسازم

هوای منزل یـارآب زندگانی  ماست  *** صبا بیــار نسیمی  زخــــاک  شیرازم

سرشکم آمدوعیبم بگفت روی بروی ***شکایت ازکه کنم خانگی است غمّازم

زچنگ زهره شنیدم که صبحدم میگفت

مـرید حافظِ خوش  لهجۀ  خوش آوازم

«چه کسی لباس های مرا شسته است؟»

      سردار شهید و دلاورِ اسلام پاسدار شهید محمود آقاشیری اعزامی از اقلید فارس دارای صفات پسندیده و خلوص نیت بالا ،شجاع و دلیر و اهل تَهَجُّد و شب زنده داری بود، براستی که جزء زاهدانِ شب و شیرانِ روز  بود، با برادران رزمنده ومؤمنین خیلی خضوع وخشوع داشت ،خیلی هم عادل بود،راه مسیر خودرا : چگونه زیستن وچگونه زندگی کردن را ، و هدفدار بودن را بخوبی آموخته بود، و عمل نیز می کرد.

     دستخطی ازشهیدمحمود آقاشیری

 ما باهم آموزش عملیات هلی بردی می دیدم و به وسیله خودروهای کمپرسی مایلر و ایفاء نقل و انتقال ، ودر نهایت با این خودروها ،برای استراحت وارد مَقَر می شدیم، وقت فضیلت نماز صبح که می شد ، همگی  نماز بجای می آوردیم و به چادرهای تجمعی خود برای استراحت وخواب می رفتیم،من نیز درچادری تجمعی که تعداد شانزده نفر در آن اسکان یافته بودند،وتمامی این عزیزان،به درجه ی رفیع شهادت نائل آمدند ،برای استراحت وارد چادر شدم و خوابیدم .

این عکس در مقر شهید دستغیب لحظاتی قبل از شروع عملیات بدر گرفته شده است.رزمندگان شهیداسلام از لشکر ۳۳المهدی گردان کمیل  دسته ای ازگروهان گردان کمیل که به تعدادیازده نفرمی باشندُوتعدادنه نفرازآنان به خیل شهداپیوستندودونفر جزءجانبازان جنگ می باشند.

ایستاده از راست : ۱ -اکبر مصرور ۲ -شهید اسماعیل جوکار ۳ -شهید حسین نیکمنش  ۴ -شهید محمود ساکت  ۵ -شهید رمضانی ۶ -شهید علی حائم  ۷ -شهید عباس دهقانی نشسته از راست  : ۱ -شهید علیرضا قلمداد ۲ -شهید محمود راحتی ۳- جانباز علیرضا توکلی از اقلید  ۴-شهید علی...  از نیریز فارس

      شبی از شب هایِ سردِ زمستانی که با همان حالت خستگی ناشی از عملیاتِ هلی بردی خوابیده بودم ،بالش و یا متکای زیرِ سرم چیزی نبود بجز لباس مختصری که داخل یک کیفِ کوچک گذاشته بودم.

      من برای استحمام قصد رفتن به حمام را داشتم ، حمام ما نیز  ازنوع حمام های پیش ساخته ی کانتینری بود، در داخل چادر ،قبل از رفتن برای دوش گرفتن ،خیلی آهسته و بدون اینکه مزاحمتی برای هم رزمانم ایجادکنم ،زیپِ کیف،یاهمان بالش را باز کردم ، و زیر پتو لباس هایِ زیر را تعویض کردم، ، و لباس های کثیف راداخل نایلونی  گذاشتم تاپس از حمام گرفتن وگرم شدن هوا آنها رابشویم،وسپس ،زیپِ کیفم راکشیدم و خیلی آهسته چادر را به  قصدحمام ترک نمودم

       باتوجه به برودت هوا ،وخستگیِ زیاد، پس از استحمام سریعاً،به درون چادر رفتم ، و پتوئی را روی خود کشیدم ،همین که خواستم سر را بررویِ کیفم که بعنوان بالِش از اواستفاده می کردم بگذارم،ناگهان،زیر سرم خالی شد ، متعجب شدم که چرا خالی است وچون خسته بودم خوابم برد.

      پس از بیدارشدن از خواب که حدود ساعت 8:30صبح بود ، قصدشستن لباس هایم راداشتم، ملاحظه کردم هیچکدام از آنها نیست،خیلی تعجب کردم،که خدایا چه شده !نگاهی به دوروبرخودم انداختم! به بیرون از چادرنگاه کردم، دیدم که لباس هایم شسته شده ،و روی بندِچادر انداخته شده  و خشک هم شده بود،باحالت ناراحتیِ تمام،رو به عزیران هم چادری خودم کردم وگفتم: "چه کسی لباس های مراشسته است" ؟

      کسی چیزی نگفت، به تک تک چهره ها خیره شدم بلاخره از رنگ صورت وچهره وحالتِ غیر عادی، «شهیدمحمودآقاشیری» متوجه شدم که این، کارِ این برادرِ رزمنده، که حسابی هم سرش رو زیر انداخته بود،می باشد،به او گفتم :"محمود،تواین کار را کردی" ؟ اول چیزی نگفت و تبسمی نمود،گفتم:"که چرا لباس های من راشستی"؟ گفت : "بشین! و هیچی نگو !"

      من خیلی  ناراحت شده بودم ،و خطاب به او گفتم :" این کَش[این دفعه]، کَشِ [دفعه]آخرت باشه ! اَی کَشِ دیگه [اگر دفعه ی دیگر] ، ایی کار و ،کردی خودت می دونی!"

حالت نشسته سمت راست شهیدمحمودآقاشیری سمت چپ شهیدعلی شریفی

ایستاده برادرجانباز علی رضا توکلی جمعاْاز اقلیدفارس

شب رفت بپایان وحکایت باقیست *** شُکرتوبگفتم وشکایت باقیست

گستاخیِ ما زحد برون رفت ولـی *** المنَّةلله کــه عـنایـــت باقیست

      مدت زمانی بعد

       از اوگلایه کردم ،وگفتم:"این چکاری بودکه آنشب انجام دادی دیگه ؟ وچطوری تونستی به این زودی آنها را بشوئی وخشک هم  بکنی !وی گفت:"وقتی که تو از چادر به قصد حمام خارج شدی من سریعاً پشت سر تو با توجه به اینکه کتری آب هم جوش بود،زیپ کیفت را کشیدم تمامی لباس هایت که داخل نایلون کرده بودی رابرداشتم،وداخل تشت رخت شوئی ریختم،و شَپّی[مقداری] هم تاید بروی آنها ریختم و آب جوش هم ، که آماده بود،و شروع به مٌشت ومالِ لباس هایت کردم، و فوراً ،آنها را، به روی بندچادر انداختم وخوابیدم"

خاطره ی یک بسیجی در دوران دفاع مقدس -دیدار

بنام خدا

خاطره ی یک بسیجی در دوران دفاع مقدس

     روزی از روزهای دفاع مقدس درمنطقه ی جنوب سال 1360 بعنوان بسیجی، بهمراه دلاور مردان ،ابراهیم نیکوکار ،دکترعبدالرسول همتی ازطریق بسیج شهرستان اقلید به لشکرحضرت علی ابن ابی طالب«ع»قم اعزام وافتخارحضور داشتم.

      به منظور دیدار دائی عزیزم که  به همراه چند تن ازسربازان دلیرشهرستان اقلیدآقایان:حمیدرضاابوالحسینی ،نادرجمشیدی،کریمی و.... به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شده بود،راه طولانی راپشت سرگذاشتم،مقداری از مسیر را با وسائط نقلیه عبوری و بخشی را هم پیاده طی نمودم. تا بلاخره درآن صحرای برهوت و داغ و زیر آتش توپخانه در نزدیکیهای آن غروب بیاد ماندنی به مقر توپخانه درخطوط جبهه رسیدم .

    درداخل مقر،سنگرهای تجمعیِ متعدد،ومنظمی در فواصلِ زیاد ساخته بودند،باراهنمائیِ یکی از سربازان،باقیافه ای لاغرونحیف وخسته که یک چفیه هم به دورِگردنم انداخته بودم،داخل سنگر شدم،از دستگاه بیسیم درسنگرمتوجه شدم که اینجاسنگرفرماندهی است ،چندین نفرداخل سنگربودند،باتک تک آنها احوال پرسی و روبوسی و مُصافَحَه نمودم ،افسری هم که مسوولیت آتشباری آنجا را بعهده داشت،نیزدرسنگربود.

       ملاحظه کردم آن افسرتوپخانه،که درسنگرِتجمعی بود،ضبط صوتی که درحال خواندن موزیک،باریتم یکنواخت بود،و بانوارهای کاست متعددی که داشت،بدون مزاحمت برای کسی باصدائی آرام وآهسته، درحال استماع موزیک ،می باشد،آرامشی خاص نیزدرسنگرحکم فرما کرده بود،که باورود من آن را خاموش کرد.

      دائیِ عزیز،نیز من را معرفی نمود وگفت:" فرزندِخواهرم است ، وبعنوان بسیجی به جبهه آمده است". همه ی آن عزیزان داخل سنگر دارای عناوین ودرجه های نظامی خاص خودشان بودند،و تنهادرجه ی من چفیه ی من بود ، که آن را هم بخاطر،پوشش گرما،و جلوگیری از گرد و غبار زیاد درمنطقه جنوب به گردن انداخته بودم .

      ضمن پذیرائی مختصری که درداخل سنگر(کمپوت گیلاس)که تگری هم بود،ازمن شد، به اتفاق ایشان به قصد درست کردن چای به بیرون سنگر رفتیم ،آنها با یکی یا دو تا ازخرجهای موجود که از آنها برای شلیک توپ استفاده می نمودند،با کبریت زدن به آن وشعله ور شدن خرجها، کتری آب رابه جوش می آوردند،و چائی دم می کردند.

      چائی رادرحالی که خورشید درحال غروب بود صرف کردیم ،درآنجا دیگه،مثل اقلید، خورشید از پشت کوه غروب نمی کند،غروب آنجا،برای ما که درمنطقه ای کوهستانی زندگی می کنیم، خیلی خیلی متفاوت است. خدادرجنوبِ کشور عزیزمان ،یک زیبائی دیگر درهنگام غروب خورشید به نمایش می گذارد،زمینی مسطح وصاف رادرحالی که آسمانی آبی وبزرگ به روی آن باشدرانظر بگیرید که انتهائی برای آن درنظر نباشد وحال،قرص خورشید بارنگهای متنوع سرخ وزرد.... درحال پائین رفتن باشد،واقعاًکه خیلی خیلی زیبا ودلنشین بود، و انسان درآن حال به قدرت آفرینش پی می برد.

عکس از مقرتوپخانه اصفهان درجبهه ی جنوب نفراول ۱- اصغرتدین ۲- نفرسوم کریمی

        دائی ام برایم تعریف کرد وگفت :" محمد،افسرو که دیدی گفتم:" آره " گفت : "این باطریها راهم که می بینی!"  گفتم :"آره "تعدادی زیاداز باطری که با،باطریهای معمولی هم فرق داشت،ومصرف شده بود، درپشت سنگرریخته   شده بود، دائی جانم درادامه گفت:" شبانه روز ضبط روشن است واین هم درحال شنیدن نوارهاش می باشد"

      فرماندهان زیادی تاکنون به این سنگر آمده اند و رفته اند،ولی نوارضبط راخاموش نکرده است ولی ما امروز به یک موضوعی مهمی دست یافتیم!اینکه،چرا،این افسردرحضورشماضبط اش  راخاموش کرد؟ او به احترام چفیه شما و بسیجی بودن شما ضبط خودراخاموش کردکه تاکنون یک سال ونیمی که ما باهم هستیم ،چنین حرکتی از او سابقه نداشته است.

چه خوش حافظ سروده:      

من بنده ی آن  کَسَم که  شوقی دارد   بــــرگردن دل ز عشق طوقی دارد

تو لذّت عشق و عاشقی کی دانی؟    این باده کسی خوردکه ذوقی دارد

*** 

حافظ  وظیفۀ تو دعا گفتن است و بس

در بندِ آن مباش، که  نشنید، یــا  شنید

اذان عشق

بنام خدا

      واحد ادوات تیپ المهدی سال 1363در موقعیت جغرافیائی سی وپنج کیلومتری اهواز به خرمشهر مستقربود. من باچندنفراز رزمندگان اسلام: آقای نظری ازابرقو آقایان: علوی وسلیمانی از شیراز وچندنفردیگه از عزیران رزمنده،به  شهراهواز رفتیم،پس از انجام کارهایمان،شهراهوازرابه قصدرفتن مقرّخودترک کردیم، به سه راه خرمشهرکه رسیدم ،رزمندگان بسیار زیادی برای رسیدن به مقرِّ خود وخطوط جبهه ها، تجمع و عجله وشتاب می کردند، هرماشین که معمولاً هم،تویوتا بود،از آنجا حرکت می کرد ،همه به سوی آن می دویدند،تاچنانچه هم مقصدباشندسوارشوند.

      عصر آن روز ،راننده ی ماشینِ تویوتا،که چفیه ای برنگ سیاه به گردن خود انداخته بود،ودرعقبِ ماشین هم پر از،ورقهای فلزی«پلیت» ولوازم سنگر سازی بود، ایستاد،من وآقای علوی،بهمراه گروهی دیگراز عزیران رزمنده ازتیپ ولشکرهای دیگه پریدیم،ودرپشت این تویوتا سوارشدیم،ماشین تویوتا درحالی که حدوداً بیست نفری را سوارکرده بود،به سمت جبهه حرکت کرد.

      طول جاده ی اهواز به خرمشهر حدوداً یکصدکیلومتری است،بلحاظ آبگیرنشدنِ این جاده ،اختلاف سطح آن بازمین دربعضی از جاها تا یک ونیم مترهم می رسد ،بارش باران زیاد،وعدم رسوخِ آن به لایه های زیرین زمین ،بخاطرشوری خاکِ اطراف جاده را جزیره مانند،می کند.

       رادیوئی به اندازه نسبتاً متوسط ازآقای حاج علی عوضدخت،که ایشان هم ازایثارگران وجانبازان جنگ تحمیلی می باشند،وآن موقع درتیپ المهدی بودند، به امانت گرفته بودم،درآن لحظات رادیو روشن،ودرحال خواندن اذان مغرب بود،ازپشت شیشه ماشین تویوتا  عقربه ی کیلومتر آن راکه نگاه کردم، ماشین یکصدوبیست کیلومترسرعت داشت. من دستانم را به یکی ازسه میله ای که درپشت شیشه عقب تویوتا است، محکم گرفته بودم وبقیه رزمندگان بدون هیچ اتکائی برروی ورقهای فلزی«پلیت» نشسته بودند.

      ناگهان ، دیدم که ماشین به طور مارپیچی به چپ وراست می رود ،راننده ی تویوتا فرمان ماشین را به هرجهت که می چرخاند،فرمان هرز می چرخید،ومیله ی فرمان بریده بود.وکنترل آن از دست راننده خارج شده بود،سه نفردیگه نیز درجلو ماشین کنارراننده نشسته بودند، ماشین باهمان سرعتی که درحال حرکت بود،برخلاف جهت حرکت به عقب برگشت و ،به سمت اهواز  دور  زد.

     درهمین حین من حضرت ولی عصر «عج»رامرتب صدامی زدم وبه آن حضرت پناه برده بودم، ماشین از جاده خارج شد،خدای راشکر جاده درآن موقع،که رانندگان باسرعت غیرقابل وصفی همیشه درحرکت می باشند،شلوغ نبود، همه یکی یکی و با سروصدا و یاد ائمه ی اطهار به روی جاده می افتادند،من نیز که آن میله را رهانمی کردم وسرم رانیز درحالت چمباتمه زدن بین دوپایم گذاشته بودم و مرتب آقارا صدا می زدم ،وماشین هم مرتب درحال معلق زدن می بود،آخرین نفری بودم که به روی زمین افتادم ،خیلی ترسیده بودم ،ازناحیه سروکتف به زمین برخوردکردم ،ماشین تویتا هم به سمت راست ،چپ شد،ودرحالی که چراغ های آن به طورعمودی هنوز روشن بود، ایستاد.

      من از ناحیه سر وکتف چپ به شدت مجروح وازسرم خون می آمد،چفیه ای که دورگردنم بود،را به سرم بستم تاخون کمتری بیاید،درهمین حین نگاه کردم دیدم که هرکس، یاقطع عضو شده وبه جائی افتاده و،یا داره ناله می کنه! وقتی رانندگانِ ماشین هایی که باسرعت بسیاربالابه مقصد اهواز درحرکت بودند،وخودرو حادثه دیده را ملاحظه می کردندوترمز می گرفتند،چندمترآن طرفتر از مکان حادثه ماشین اشان متوقف می شد،ومجبور به عقب عقب آمدن می شدند،ومجروحان ومصدومین را به پشت تویوتا می انداختند،وسریع حرکت می کردند.

      من نیز به اتفاق آقای علوی که از ناحیه پا مجروح شده بود سوار تویوتا شدیم و ما را به اولین بیمارستان شهری اهواز بنام بیمارستان شهید بقائی اعزام نمودند ،وقتی که آنجا بستری شدیم ،خانم پرستاری می گفت: "که چندتا از بچه های مشهد دراین حادثه شهید و تعدادی دیگر نیز قطع عضو شده اند"،بیمارستان شهیدبقائی مملو از مجروحان جنگ تحمیلی شده بودو مرتب مجروح می آوردند،ما را نیز پس از چهل وهشت ساعت به استادیوم شهید تختی اهواز منتقل کردند سالن والیبال استادیوم نیز پر از مجروحانی که دوره نقاهت خودرابه سرمی بردند، بود.

       درکنار تخت من نوجوانی مجروح اهل کردستان با سن حدود چهارده پانزده ساله که براثر موج خمپاره ،شدیداًمجروح شده بود،قرارداشت .واصطلاحاًموجی شده بود ،وقتی که موج اورامی گرفت ،باصدای زیبائی که داشت ،بدون اینکه کاری باکسی داشته باشد شروع به خواندن ترانه های قدیمی می کرد،واقعاًدرآن محیط اشک از چشمان آدم جاری می شد.

     یک روز درهنگام فرا رسیدن فضیلت نماز ظهرآقای علوی گفت: "حالاکه کمی بهترشده ایم برویم برای نماز جماعت درمسجد استادیوم شرکت کنیم" ،من باحالتی که هنوز باندهای دور سرم راباز نکرده بودم وآقای علوی نیز عصا به دست بود به داخل نمازخانه رفتیم ،هنوزکسی آنجانبود، وشلوغ نشده بود، امام جماعت مسجد داخل نمازخانه شد  وساعت رانگاه کرد و رو به ما کرد و گفت :"یکی از شما بیائید اذان بگید" آقای علوی روبه من کردو گفت:"شما برو و اذان بگو!" من نیز که تا کنون از طریق بلندگو اذان نگفته بودم .و میکروفونی هم بدست نگرفته بودم،نپذیرفتم .معمولاً،نمازهایم را بدون اذان واقامه بجای می آوردم اصلاً،ترتیبِ جملات اذان هم را درذهن وحافظه ام نسپرده بودم،از طرفی هم حالا ،یک روحانی از ما مجاهدین در راه خدا درخواست اذان گفتن کرده بود.

      این بود که من یک دفعه به خود آمدم ،دُرُسته که انسان باید تمامی اعمال ونیات اش برای رضای خداباشد،این باطن قضیه است ،صورت قضیه وعدم اجرائی خواسته ی ایشان هم باتوجه به اهداف عالیه امان خوبی نداشت،شاید هم به اسم مجروحین ورزمندگان بد تمام می شد.

      خلاصه ،با توجه به بلندگوهای استادیوم تختی اهواز که درگوشه گوشه های سالن ها نصب بود وصدای اذان نیز همه جا طنین می افکند،دراین حالت من باآقای علوی مشورتی کردم وقرارشدکه من شروع به گفتن اذان کنم وآقای علوی نیز در کنار من باشد چنانچه کم آوردم کمکم کند،قرارشدهرجاکه ترتیب جملات اذان بلدنباشم ویا یادم رفته باشد، ویابراثر آن ضربه ی آنچنانی که به سرم واردشده بود،بنا به همه این دلایل، من بادست راست روی شانه ی آقای علوی فشاربیاورم واونیز کمکم کند، آقای علوی هم جلو ی جایگاه نزدیک تریبون آمد ، من هم از خدا کمک خواستم و واقعاً،هم خداکمکم کرد هیچ وقت اذان به این زیبائی  وبا این همه خلوص نگفته بودم ،خودم که خودم راتأییدمی کنم! حالا آقای علوی ویاآن روحانی ویادیگرعزیزان ایثارگر چه نظری داشتن خدا می داند!

خلاصه من میکروفن را به قصداذان گفتن بدست گرفتم :

چهار بارِ الله اکبر  را که گفتم.

 رسیدم به حَی عَلی خَیر العَمَل

 اینجادست روی شانه ی آقای علوی گذاشتم ...!

گفت: "دوباربگو اللهُ اَکبَر"

من نیز بدون اینکه حالت وآهنگ صدای خودراعوض کنم،چنین کردم..

دوباره دست روی شانه ی آقای علوی گذاشتم...! ایشان هم هرجاباشه خدایارش باشد.

گفت:"دو بار بگو  لا اِله اِلّا اَلله

بلاخره: به خیر گذشت، ناگهان نگاهی به پشت سرم انداختم دیدم تمامی مجروحین  ،وپرستاران ودکتر ها ی آنجا دارن به اذان گوش فرا می دهند.

 

۴بار

اَللهُ اَکبَر

خداوند بزرگ‌ترین است (بزرگتر از آن است که توصيف شود)

۲بار

اَشهَدُ اَنَّ لا اِله اِلّا اَلله

گواهی می‌دهم که خدايي جز خداوند نيست.

۲بار

اَشهَدُاَنَّ مُحَمَّداًرَسُول الله

گواهی می‌دهم که محمّد فرستادهٔ خداوند است.

۲بار

اَشهَدٌ اَنَّ عَلیاً وَلی اَلله

گواهی می‌دهم که علی ولي خداوند است

۲بار

حَی عَلی الصَّلاة

بشتاب بر نماز

۲بار

حَی عَلی الفَلاح

بشتاب بر رستگاری

۲بار

حَی عَلی خَیر العَمَل

بشتاب بر بهترین کار

۲بار

اللهُ اَکبَر

خداوند بزرگ‌ترین است (بزرگتر از آن است که توصيف شود

2بار

لا اِله اِلّا اَلله

خدايي جز خداوند نيست

 ان الله وملائکه یصلون .....

 شعر اذان عشق

اذان عشق

اذان بگو که شهيدان  همه  به صف  شده اند

که  تيرها همه آماده هدف  شده اند

پيمبرانه  به  تکبير  باز کن  لب  را

که از صداي تو ذرات در شعف شده اند

براي چرخ زدن  در حوالي خورشيد

مدار هاي سراسيمه  جان  به کف شده اند

به  يمن بارش احساس  در مساحت  ظهر

غبارها  ز  رخ دشت  برطرف  شده اند

وکربلا شده  دريايي از حماسه  و شور

و ريگهاي  بيابان  همه  صدف  شده اند

نماز عشق  فقط  سجده اي  پر  از خون است

اذان  بگو که  شهيدان  همه  به صف شده اند

شاعر:سرکارخانم پروانه نجاتی

مجموع خاطرات یک  رزمنده ی اقلیدی ازعملیات والفجر دو

بنام خدا

مجموع خاطراتی ازعملیات والفجردو

     عملیات والفجر دو تاریخ  29/04/1362 در منطقه پیرانشهر، در حد فاصل بین ارتفاعات قمطره و تمرچین، با اهداف زیر تدارک دیده شد: ۱- انهدام نیروى دشمن و گرفتن اسیر.۲- تجزیه نیروى دشمن.۳- تصرف ارتفاعات سرکوب منطقه.۴- تصرف پادگان حاج عمران و تسط بر شهر چومان مصطفى،منافقان از خدا بیخبر از این پادگان بقصد از بین بردن فرزندان برومند ایران اسلامی سلاح تحویل می گرفتند.من نیزجمعی گردان مالک اشتر درتیپ المهدی که مقر آن درپادگان جَلدیان«شهرستان پیرانشهر» درچهل کیلومتری مرزعراق بود افتخارحضورداشتم.

      پادگان حاج عمران در موقعیتى سوق الجیشى واقع شده است؛ بدین ترتیب که از شمال به ارتفاعات چنارستان و کلاشین، از جنوب به ارتفاعات بسیار مرتفع سکران و کدو و از شرق به ارتفاعات تمرچین و شهر مرزى پیرانشهر، و از غرب به تنگه دربند و شهر چومان مصطفى عراق، محدود مى شود.آنچه بر اهمیت منطقه و ضرورت تصرف آن مى افزود، اساساً تبعات بعدى آن بود که قسمتى از آن چنین است: ۱- تسلط بر تردد ضدانقلاب و کنترل آن.۲- ایجاد تسهیلات و پشتیبانى از اکراد مسلمان و مبارز عراقى.۳- فراهم سازى امکان گسترش عملیات نامنظم در خاک عراق۴- حفظ پیرانشهر از هرگونه تهاجم و تجاوز نیروهاى عراقى.۵- زمینه سازى نزدیکى بیشتر به شهر و تأسیسات نفتى کرکوک.

همایش توجیه رزمندگان برای عملیات

      فرماندهان تیپ المهدی، همه ی رزمندگانِ داخل گردان ها را چندروز قبل از عملیاتِ دریک سوله ی بزرگ به منظور توجیه نمودن عملیات آتی جمع کردند،آقای حاجی اسدی که فرماندهی تیپ المهدی رابعهده داشتند،ضمن اعلام اسم رمز :"ژیان،ژاله"(مقررشدبرای *شناسائی همدیگراگررزمنده ای بگوید:" ژیان" دیگری فوراً بگوید:" ژاله" انتخاب این واژه ها به این سبب بودکه اعراب ازبیان چهار حرف گ ،چ، پ، وژ ناتوان اند)،حاجی اسدی ،دراین همایشِ بزرگ،ضمنِ بیان مطالبی گفت:" رزمندگان گردان مالک اشتر سه راه یاپیروزی ،یاشهادت ویااسارت "بیشترندارند.  

      مقررشد،گردان کمیل به فرماندهی شهیدجاویدی ازجناحِ راست و گردان مالک اشترازجناحِ چپ، یک روزو دو شب زودتر از بقیه ی گردانها به سمت دشمن دون حرکت کنند.و منطقه ی وسیع و کوهستانی و صعب العبور و سربه فلک کشیده، که به جاده ای آسفالته مشرف برپادگان حاج عمران و روستای رایت ختم می شد،را به طور گازانبری دوربزنند،ودستشان را به دست هم بدهند،وتنهاراه زمینی مواصلاتی بعثی هاراقطع کنند.

شرحی برعملیات گردان مالک اشتر

     گردان مالک اشتر به همین منظور یک روز و دوشب زودتر از بقیه گردانها حرکت کرد،شب اول را رفتیم و رفتیم و رفتیم ،وقت فضیلت نماز مغرب وعشاء که شد،همگی تیمم کردیم ودرحال حرکت دریک ستون نظامی با تجهیزات کامل نیت کردیم و نماز مان را با این حالت خواندیم،تمام شب در راه بودیم تا درآسمان زیباسپیده نمایان شد.

       پس از فضیلت نمازصبح،دستورآمد:"بلحاظ عدم شناسائی وعدم دست رسی وعکسبرداری آواکسهای عربستان سعودی از رزمندگان، و به اصطلاح لو نرفتن عملیات درطول روز همه مؤظف اند تا زمین را حفر و گودی همانند قبر ایجاد و خود را در آن تا اطلاع بعدی مستتر کنند" ما نیزچنین کردیم ومقداری خار و خاشاک هم بروی خودگذاشتیم به امید اینکه غروب آفتاب به استقبالمان بیاید.

آخرین وداع

      درآخرین لحظات آن روز که تاریکی شب درحالِ فرا رسیدن بود،عزیزان رزمنده که درشیب تندِ یک تپه همه بدورِ هم جمع شده بودند، همدیگر را می بوئیدن و می بوسیدند و درآغوش می گرفتند و می گریستند و حلّیت می طلبیدند و از هم خداحافظی می کردند،شاید"این آخرین دیدار" شاید "یک پیروزی بزرگ "شایدهم به قول فرمانده تیپ المهدی حاجی اسدی ،"اسارت"  واللهٌ اعلم.

همکاری کردهای بارزانی

     (گروه تصویر بردار از صدا و سیمای جمهوری اسلامی قستمی  از این لحظات را به تصویر می کشیدند)،بااین حالتی که توصیف کردم ،شب دوم به قصد انهدام سنگرهای بعثی های عراقی دریک ستون نظامی، با راهنمائی کرد های بارزانی عراق که بلدچی ما بودند، (آنها آن موقع می گفتند: "تنهانقطه ی مشترک ما باشما ایرانی ها سقوط صدام است ،لباسهای کردی اشان به همراه قطاری پر از فشنگ که بدورِ کمر و سینه ی خود بسته بودند و سبیل های آنچنانی زیبائی خاصی به عملیات داده بودند") رفتیم ورفتیم ورفتیم تاسنگرهای دشمن بعث رانشانمان دادند، آنهابه محض اینکه سنگرها را به مانشان دادند فوراً منطقه را ترک کردند و رفتند،آسمان سپیده دمِ شب دوم نیز زد،رزمندگان اسلام نیز منتظرِ اعلام رمز عملیات ازطریق بی سیم بودند.

رمزعملیات والفجردو

      "یاالله،یاالله،یاالله" که گفته شد گردان کمیل و مالک اشتر از پشتِ سرِ عراقی ها، بقیه ی گردانهای ارتشی وسپاهی وبسیجی  ازجلو  بسیجی شهیداحمدتدین اعزامی از شهرستان اقلید دراین محور بشهادت رسید،آتش توپخانه ی ارتش از خطوط دیگر جبهه، همه آتش برروی سردشمن خصم ریختند و آنچنان درسی به آنها دادند که دیگه فکر تجاوز را از سرشان برای همیشه بیرون کنند.

تسخیرسنگرعراقی ها درحالی که هنوز درخواب بودند

     گروهان ما بحول وقوه ی الهی تپه و سنگر مورد نظر را همراه با تکبیرخود،تسخیر و عراقی ها تازه متوجه حمله ی ماشده بودند از خواب ناز بیدارشدند، همه ی آنها فرار را بر قرار و مواجه شدن با رزمندگان اسلام،باپای برهنه،وزیرشلواری وزیرپیراهنی که فرصت پوشیدن لباس خودرانیز نداشتند ترجیح دادند.

درخواست مهمات وتدارکات

      غذا و مهمات ما تمام شده بود و همگی خسته و وامانده شده بودم از طریق بی سیم درخواست تدارکات و مهمات کردیم دستور آمد:" راه دور است جاده جاده مواصلاتی  هم نیست و فعلاً تا تثبیت پیروزی عملیات، بالگردها هم نمیتوانند بپرندوهیچ گونه کمکی نمی شودکرد"ازطرفی هم،درهمین لحظه که صدام فهمیده بود ،منطقه ی وسیعی را از دست داده و آبرویش داره میره تکاورهای محافظ ریاست جمهوری خودش را فوراً با چند بالگرد به سمت ماگسیل داشت.

      ما درخط مقدم بودیم بقیه ی گردانها عمل کرده بودند شهیدجاویدی هم فرماندهی گردان کمیل رو بعهده داشت حاضرنشده بود بار دیگه قضیه ی اُحد تکرار بشه و پائین نیامده بود،(وی بخاطرهمین قضیه با امام خمینی «ره»دیدارکرده بود و امام نیز روی ماه وشجاعش رو بوسیده بود)، گردان مانیزکه باتکاورهای محافظ صدام مواجه شده بود،و تعدادی شهید و مجروح داده بودیم.

 آب رسانی به رزمندگان

       چند نفر باقیمانده مقررشد تکاورهای صدام را مشغول کنند،دراین لحظه فرمانده ی عملیاتی گردان مالک اشتر که از بچه های جهرم بود به من گفت: :تعدادی از قمقمه های بچه ها که از آب آشامیدنی تخلیه شده بود را تحویل بگیرم و از جائی که تقریبا دور هم بود وآدرس دقیقش رو به من داد آب بیاورم: من نیز پذیرفتم ،دورتادور تپه رو عراقی ها مین گذاری کرده بودند ،خیلی خیلی خطرناک بود،راستش آن موقع که فرمانده ی عملیاتی گردان این پیشنهاد رو به من داد :"به یاد تشنه لبان صحرای کربلا افتادم" خیلی هم از این مأموریت روحیه گرفتم و پیش خودم گفتم : به هرطریق که باشه بحول قوه ی الهی باید قُمقُه های پُر از آب رو بدست رزمندگان برسونم، چندتاچفیه پیداکردم وتعدادی قمقمه تهی ازآب راداخل آنها گذاشتم یکی را بدور کمرم دیگری رو روی شانه ام وسومی رادردستانم گذاشتم وحرکت کردم دربین راه یک دفعه یک تیری از راه دور به سمتم "وینگی"کرد ودررفت.

رفتن روی مین ضدنفروقطع پا

      داشتم دولا،دولا پائین می رفتم دو تا رزمنده از یک مسیر دیگه در نزدیکی های من ،که زیر بغل یک مجروح رو گرفته بودند و از تپه پائین می آمدند ،ناگهان بردارمجروحی که زیربغلش روگرفته بودند ،پایش رو روی یک مین گذاشت ،وای! خدایا چه دارم می بینم؟ یک پا که از ران قطع شده بود به آن طرف پَرت شد،وسه تاشون دادی زدند وروی زمین افتادند،من نیز به مأمورت خودم ادامه دادم ورفتم وچشمه ای روکه آدرسش رو داده بود پیداکردم یک لوله باریک یک اینچی درجلو چشمه سدکرده بودند واز آن کمی آب می آمدتعدادی از آنها راپرکردم وبرگشتم آن برادر فرمانده نیز یکی یکی قمقمه هارا باحالتی که خم شده بود جلو می رفت و قمقمه ها رو به سمت سنگرها می انداخت.

عقب نشینی تاکتیکی

      ضمن اینکه تکاورهای محافظ شخصی ریاست جمهوری صدام بخوبی سرگرم شده بودند،دوباره همان فرمانده به من ومرتضی صابری که ازشهرستان آباده اعزام شده بود،مأموریت داد تا یکی از فرماندهان دسته که بسختی درشب قبل مجروح شده بود رو به عقب ببریم آدرسش رو هم دادگفت :"او رو زیر یک بوته ی بزرگ کوهستانی گذاشتیم وتاآنجاکه می تونید باخودتون پائیین ببرید"دو نفری رفتیم و او رو پیدا کردیم،این برادر مجروح که زیر یک درختچه که مااقلیدی ها به چنین بوته ی بزرگ می گوئیم:" گینه زرد" این بوته ی نسبتا،ًبه اندازه ی متوسط بود وسایه هم داشت  درازکشیده بود و از درد، آه وناله می کرد.خاطره این برادر ایثارگر و مجروح و اسیر و آزاده رو هم اگه عمری باقی بماند،تحت یک خاطره ی دیگه به نگارش درخواهم آورد. انشاءاله .

حافظاچون غم وشادی جهان درگذراست***بهترآنست که من خاطرخودخوش دارم

      ستاد فرماندهی بابیسیم به فرمانده گردان،دستور یک عقب نشینی تاکتیکی راداد،تاتیپ ویژه شهداء به ما ملحق شوند ، درنزدیکی های غروب حدوداً بین ساعت چهارتا پنج عصربود،همین که می خواستیم برویم روی تپه ی مجاور ،تکاورها قصدگرفتن و بازپسگیری تپه رو داشتند،ما نیز دیر به تپه ی مجاور رسیدیم تکاورهای صدام که به تفنگ قناصه ی دوربین دار،وتازه نفس بودند تک تک بچه هارا باتیرمی زدند.

ای مگس عرصۀ سیمرغ نه جولانگه توست***عِرضِ خود می بری وزحمت مامیداری

      درهمین لحظه من دریک شکافی بین دو دره گیرکرده بودم درحالیکه آفتاب عصر به سرم خورده بود،وخون دماغ شده بودم یارو هرچه تیر می انداخت به من نمی خورد ،جابجا هم نمی تونستم بشم چشمهایم روی او بود تا فرصتی بدست آورم ، ،وخودم رو از تیررسش دورکنم.

ای که درکُشتن ما هیچ مدارا نکنی***سودوسرمایه بسوزی و محابا نکنی

دردمندانِ غمت زهرِهلاهل دارند***قصدِاین قوم خطرباشد،هین تانکنی

       سه الی چهارمتری مانده بود تا از خط الرأس آن تپه عبورکنم،یکی از همرزمنام بنام  سید حمیدحسینی (که از رزمندگان شهرستان ارسنجان بود،ودریکی از عملیات ها احتمالاً کربلای چهار شهید شد)، درفاصله یک ونیم متری ام پائین تراز من، نیز به روی سینه خوابیده و آماده بود،یکبارهم بمن گفت :"اگه خواستی بری اون طرف تپه صبرکن تامن هم بیایم اگه تنها باشیم وشب بشه برامون مشکل می شه!گفتم :"باشه" تکاوره ،یک تیری به بالای سرم ،چندتاهم دور و برهم یکی هم به پشت کمرم زد،که "وینگی" ازروی کوله پشتی ام ،که هیچکدام اصابت نکرد،

شهید سیدحمید حسینی سمت راست تصویر

شهید سیدحمید حسینی سمت راست وراوی خاطره محمد توکلی سمت چپ

سرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرتِ دوست  ***  که هرچه برسرِ ما میرود ارادتِ اوست

اجابت دعا

      تکاورهای عراقی ازترس پائین نمی آمدند،حالا تازه فهمیده بودم که باید به خداوند متعال ،ذات اقدس باریتعالی استعانت جویم ،همان لحظه که داشتم نذرمی کردم که خدایا! "اگه منو ازدست این  تکاورِ عراقی نجات بِدی اقلیدکه برم یک گوسفند بزرگ و خوشگل نذروقربانی  می کنم".

گـــرازین غربت بسـوی خــانه روم *** نذرکردم که هم از راه بمیخانه روم

زین سفرگربسلامت بوطن باز رســم *** دگــرآنجاکه روم عاقل وفرزانه روم

تابگویم که چه شدکشفم ازاین سیروسلوک *** بـــردرِمیکده با بَربَط وپیمانه روم

آشنایانِ رهِ عشـق گَـرَم خون بخورند *** نـــاکسم گربشکایت برِبیگانه روم

بعدازین دستِ من وزلفِ  چو زنجیرنگار  *** تـــابکی ازپیِ کام دلِ دیوانه روم

گرببینم خم ابروی چومحرابش بــاز *** سجده شکرکنم و زپی شکرانه روم

خرم آندم که چوحافظ بتولّای وزیـر *** سرخوش از میکده بادوست بکاشانه روم

هنوز این نیت تمام نشده بودکه عراقیه روش و برگردوند و من نیز پریدم به پشت تپه وغَلت خوردم وخودم رو از دستش نجات دادم.

       آن پیکِ نامور که رسیداز دیارِ دوست  ***  آورد حِرزِ جـان ز خطِ مشگبـــــار دوست

       وجه  خدا اگر شودت منظرِ  نظـــــر  ***  زین پس شکی نماندکه صاحب نظر شوی

 

   

   سید حمید حسینی نیز همین که خواسته بودخودش رو به آنور تپه برسونه تکاورعراقیه نامرد یک رگبارتوی رونش خالی می کنه وباصدای بلند به من گفت: : من تیرخوردم"من خیلی ناراحت شدم .

چشمه ی نجات بخش

      شب سوم نیز درحالی که بدون آذوقه بودم،نگاهی به قمقمه ی خودم کردم ، قطره ای آب داخل آن بود،آن رو بروی زبانم انداختم ،وبه دوردهانم گرداندم،اِفاقه ای نبخشید،تنها مغزبادامی درکوله پشتی ام بود،همینطورکه قدم می زدم ونگاهی به آسمان وستاره ها می انداختم خدا را یاد کردم و پیش خود گفتم ،خدایا بحق حضرت صاحب الزمان «عج» بهت قسم می دهم و به دادم برس،همینطورکه داشتم پیش خودزمزمه می کردم یک محدوده دایره وار که چمن بود رو ملاحظه کردم کمی جلوتررفتم دیدم چشمه ای حدوداً چهل سانت در چهل سانت مُدَوَّر مانند به عمق سه الی چهارسانت آب جلو دیدگانم است ،خیلی خوشحال ومتعجب شدم ،خم شدم ستاره ها به روی آن معکس شده بودند،کف دو دستم را به اطراف آن گذاشتم وتاآنجا که می توانستم آب نوشیدم ،آب گوارائی بود ،درب قمقمه ام را بازکردم،وبادرب آن یواش یواش قمقمه ام را از آب پر کردم ،یادم می آید که به آن چشمه اصلاً،پشت نکردم، وباحالت عقب عقب رفتم ،تاازآن چشمه ی نجات بخش دورشدم،خیلی ازکوه های صعب العبور راپشت سرگذاشتم.

طی طریق اشتباهی

 ،تازه باصدای عراقی هائی که داشتند باتوپخانه ی خود رزمندگان را زیر آتش می گرفتند،مواجه شدم،فهمیدم که مسیر رااشتباهی طی کردم،بایک بررسی به اطراف خود مسیر صحیح راپیداکردم وبه راه خود ادامه دادم هوا سرد بود وغیر تحمل، آسمان روشن شده بود.

 

گفتن اسم رمز:"ژیان"  "ژاله"

     به پشت سنگ بسیار بزرگ که دروسط یک دشت که دور تادور آن کوه های سربه فلک کشیده بود پناه بردم وکمی استراحت کردم که ناگهان دیدم صدائی می آید ،هم همه ای بود،ولی به زبان فارسی گفتگو نمی کردند،خیلی ترسیدم ،نگاهی کردم دیدم یک ستون نظامی باتجهیزات کامل که به سر همه ی آنها کلاه خود آهنی بود،دقیقا،ازکنارِمن و همان سنگ بزرگ دارند رد می شوند ، ومن راندیدند،خودم رو بیشتر پنهان کردم ،یکدفعه دیدم یک نفرکه لباس خلبانی به تن داشت وچترش هم در دستش بود درانتهای ستون نظامی در حرکت است و بازبان فارسی داره حرف می زنه! من به یاد آن اسم رمز افتادم ،ناگهان به  آهستگی گفتم : "ژیان"آن خلبان دور و بر   خود را نگاهی کرد وکسی رو ندید وگفت : "ژاله"  وقتی فهمیدم از بچه های خودی اند ،خیلی خوشحال شدم و به سمت آن برادر خلبان رفتم همدیگر را درآغوش گرفتیم و مصافحه کردیم ،ازمن چند سوال کرد خودم رو معرفی کردم گفت:"رزمندگان گردان شما ومجروحان گردان شما درپشت آن تپه ی روبرو اند،دیشب ما کیسه خوابهای خود را به آنها دادیم ومقداری غذا هم بینشان تقسیم کردیم"،سپس به یک نفر از افراد ، دستور داد تاضمن رساندن من کیسه خواب هایشان رابگیرد و بیاورد،آنها یک دسته از گروهان ،مخصوص تیپ ویژه شهدا ی کردستان بودند.

بازپس گیری تپه

      خلاصه :گردانهای تیپ ویژه شهدا به کمک ماآمدندو آن سنگر سوق الجیشی واستراتژیک رو پس گرفتند.پس از چندی که ما دو باره برای مأموریت های بعدی سازماندهی شدیم در منطقه که بودیم،بالگردها، داخل تورهای نخی محکم برای ما تدارکات می آوردند، واز بالا به روی زمین در دامنه ی کوه ها می انداختند،ومجروهان را با خود می بردند.

حضورشهیدصیادشیرازی درخطوط جبهه ودرخاک عراق

      بالگردی در منطقه ای که ما در آنجا بودیم پرواز می کرد ناگهان در بالای سر ما ایستاد، که سرهنگ صیادشیرازی باخود بهمراه داشت درب بالگرد بازشد و شهیدسرهنگ صیاد شیرازی به پائین پرید وهمزمان نیز دو محافظ وی نیز که سمت راست وچپ وی بودند به پائین پریدند،ونگذاشتند،به سرهنگ آسیبی واردشود.من نیز به اتفاق یک بسیحی دیگه برای یک استراحت کوچک ،بسختی سوار،همان بالگردشدیم ،حدود بیست دقیقه پرواز داشتیم ،باخود گفتم یعنی خدایا مااینقدر مسافت رو پیاده طی کرده ، وعملیات کردیم ،کمی نگران بودم که برای بالگردمشکلی پیش نیاید که دیدم دو بالگرد کبری که زیر آن موشک گذاشته بودند در سمت راست وچپ بالگرد بعنوان محافظت از  شهید صیاد شیرازی همراه آمده بودند.

ادای نذر

        من نیز برای ادای نذری خود و عمل به تعهدی که کرده بودم،سالها فکرم مشغول و دست خالی تا اینکه یه روز پس از شانزده سال به خانواده گفتم:" که چنین اتفاقی افتاده ومن بدهکارم ومی خواهم نذرم را اداکنم"

گوسفندی سفید وخیلی بزرگ وخوشگل رو خریداری وقربانی ،وگوشت آنرا هم به مستمندان توزیع کردیم .

مطرب خوش نوا بگو،تازه بتازه،نو بنو***بادۀ دلگشابجو، تازه بتازه، نو بنو

دستاورد و نتایج عملیات

      عملیات حاج عمران، با آزادسازى ۲۰۰ کیلومترمربع از خاک دشمن و تسلط بر قسمتى از ارتفاعات سرکوب منطقه، به پایان رسید. طى این عملیات، مناطق زیر به تصرف نیروهاى خودى درآمد: پاسگاه مرزى تمرچین عراق، پادگان حاج عمران، گمرک مرزى، سلسله ارتفاعات «کلو» و قله استراتژیک (۳۰۰۰ مترى) آن، ارتفاعات ۲۵۱۹ (گردمند)، «سرسول»، ««آزادى» ۳۷۰۰ «سلمان»، ۲۴۰۰ «شیوه کارتا»، «بردزرد»، همچنین آزادسازى روستاهاى زینو «ممى خلان»، «رایات»، «شیوش»، «خوارو»، «میوتان بالا» و میوتان پایین، از نتایج این عملیات بود. تسلط رزمندگان اسلام بر شهر چومان مصطفى و حومه آن نیز قسمت دیگرى از دستاوردهاى این عملیات محسوب مى شد.

تلفات دشمن وغنائم

      مجموع کشته ها و زخمى هاى دشمن به بیش از ۴ هزار نفر رسید، ۲۰۰ نفر به اسارت گرفته شدند و نزدیک به ۵۰ پایگاه دشمن منهدم و یا تصرف گردید،همچنین از مقر تیپ ۹۱ که مأمور حفظ پادگان و منطقه بود مدارک و اسناد بیشمارى به دست آمد که حاکى از روابط عمیق گروهک هاى کومله و دمکرات با حکومت عراق بود.در میان غنائم، چندین قبضه توپ ۱۲۲ م. م، بیش از ۲۰ دستگاه تانک، ده ها دستگاه تفنگ ۱۰۶ با ماشین، انواع مختلف ادوات و نیز مقدار معتنابهى سلاح و مهمات، که از انبار پادگان حاج عمران به دست آمده بود، به چشم مى خورد.