بنام خدا
مجموع خاطراتی ازعملیات والفجردو
عملیات والفجر دو تاریخ 29/04/1362 در منطقه پیرانشهر، در حد فاصل بین ارتفاعات قمطره و تمرچین، با اهداف زیر تدارک دیده شد: ۱- انهدام نیروى دشمن و گرفتن اسیر.۲- تجزیه نیروى دشمن.۳- تصرف ارتفاعات سرکوب منطقه.۴- تصرف پادگان حاج عمران و تسط بر شهر چومان مصطفى،منافقان از خدا بیخبر از این پادگان بقصد از بین بردن فرزندان برومند ایران اسلامی سلاح تحویل می گرفتند.من نیزجمعی گردان مالک اشتر درتیپ المهدی که مقر آن درپادگان جَلدیان«شهرستان پیرانشهر» درچهل کیلومتری مرزعراق بود افتخارحضورداشتم.
پادگان حاج عمران در موقعیتى سوق الجیشى واقع شده است؛ بدین ترتیب که از شمال به ارتفاعات چنارستان و کلاشین، از جنوب به ارتفاعات بسیار مرتفع سکران و کدو و از شرق به ارتفاعات تمرچین و شهر مرزى پیرانشهر، و از غرب به تنگه دربند و شهر چومان مصطفى عراق، محدود مى شود.آنچه بر اهمیت منطقه و ضرورت تصرف آن مى افزود، اساساً تبعات بعدى آن بود که قسمتى از آن چنین است: ۱- تسلط بر تردد ضدانقلاب و کنترل آن.۲- ایجاد تسهیلات و پشتیبانى از اکراد مسلمان و مبارز عراقى.۳- فراهم سازى امکان گسترش عملیات نامنظم در خاک عراق۴- حفظ پیرانشهر از هرگونه تهاجم و تجاوز نیروهاى عراقى.۵- زمینه سازى نزدیکى بیشتر به شهر و تأسیسات نفتى کرکوک.
همایش توجیه رزمندگان برای عملیات
فرماندهان تیپ المهدی، همه ی رزمندگانِ داخل گردان ها را چندروز قبل از عملیاتِ دریک سوله ی بزرگ به منظور توجیه نمودن عملیات آتی جمع کردند،آقای حاجی اسدی که فرماندهی تیپ المهدی رابعهده داشتند،ضمن اعلام اسم رمز :"ژیان،ژاله"(مقررشدبرای *شناسائی همدیگراگررزمنده ای بگوید:" ژیان" دیگری فوراً بگوید:" ژاله" انتخاب این واژه ها به این سبب بودکه اعراب ازبیان چهار حرف گ ،چ، پ، وژ ناتوان اند)،حاجی اسدی ،دراین همایشِ بزرگ،ضمنِ بیان مطالبی گفت:" رزمندگان گردان مالک اشتر سه راه یاپیروزی ،یاشهادت ویااسارت "بیشترندارند.
مقررشد،گردان کمیل به فرماندهی شهیدجاویدی ازجناحِ راست و گردان مالک اشترازجناحِ چپ، یک روزو دو شب زودتر از بقیه ی گردانها به سمت دشمن دون حرکت کنند.و منطقه ی وسیع و کوهستانی و صعب العبور و سربه فلک کشیده، که به جاده ای آسفالته مشرف برپادگان حاج عمران و روستای رایت ختم می شد،را به طور گازانبری دوربزنند،ودستشان را به دست هم بدهند،وتنهاراه زمینی مواصلاتی بعثی هاراقطع کنند.
شرحی برعملیات گردان مالک اشتر
گردان مالک اشتر به همین منظور یک روز و دوشب زودتر از بقیه گردانها حرکت کرد،شب اول را رفتیم و رفتیم و رفتیم ،وقت فضیلت نماز مغرب وعشاء که شد،همگی تیمم کردیم ودرحال حرکت دریک ستون نظامی با تجهیزات کامل نیت کردیم و نماز مان را با این حالت خواندیم،تمام شب در راه بودیم تا درآسمان زیباسپیده نمایان شد.
پس از فضیلت نمازصبح،دستورآمد:"بلحاظ عدم شناسائی وعدم دست رسی وعکسبرداری آواکسهای عربستان سعودی از رزمندگان، و به اصطلاح لو نرفتن عملیات درطول روز همه مؤظف اند تا زمین را حفر و گودی همانند قبر ایجاد و خود را در آن تا اطلاع بعدی مستتر کنند" ما نیزچنین کردیم ومقداری خار و خاشاک هم بروی خودگذاشتیم به امید اینکه غروب آفتاب به استقبالمان بیاید.
آخرین وداع
درآخرین لحظات آن روز که تاریکی شب درحالِ فرا رسیدن بود،عزیزان رزمنده که درشیب تندِ یک تپه همه بدورِ هم جمع شده بودند، همدیگر را می بوئیدن و می بوسیدند و درآغوش می گرفتند و می گریستند و حلّیت می طلبیدند و از هم خداحافظی می کردند،شاید"این آخرین دیدار" شاید "یک پیروزی بزرگ "شایدهم به قول فرمانده تیپ المهدی حاجی اسدی ،"اسارت" واللهٌ اعلم.
همکاری کردهای بارزانی
(گروه تصویر بردار از صدا و سیمای جمهوری اسلامی قستمی از این لحظات را به تصویر می کشیدند)،بااین حالتی که توصیف کردم ،شب دوم به قصد انهدام سنگرهای بعثی های عراقی دریک ستون نظامی، با راهنمائی کرد های بارزانی عراق که بلدچی ما بودند، (آنها آن موقع می گفتند: "تنهانقطه ی مشترک ما باشما ایرانی ها سقوط صدام است ،لباسهای کردی اشان به همراه قطاری پر از فشنگ که بدورِ کمر و سینه ی خود بسته بودند و سبیل های آنچنانی زیبائی خاصی به عملیات داده بودند") رفتیم ورفتیم ورفتیم تاسنگرهای دشمن بعث رانشانمان دادند، آنهابه محض اینکه سنگرها را به مانشان دادند فوراً منطقه را ترک کردند و رفتند،آسمان سپیده دمِ شب دوم نیز زد،رزمندگان اسلام نیز منتظرِ اعلام رمز عملیات ازطریق بی سیم بودند.
رمزعملیات والفجردو
"یاالله،یاالله،یاالله" که گفته شد گردان کمیل و مالک اشتر از پشتِ سرِ عراقی ها، بقیه ی گردانهای ارتشی وسپاهی وبسیجی ازجلو بسیجی شهیداحمدتدین اعزامی از شهرستان اقلید دراین محور بشهادت رسید،آتش توپخانه ی ارتش از خطوط دیگر جبهه، همه آتش برروی سردشمن خصم ریختند و آنچنان درسی به آنها دادند که دیگه فکر تجاوز را از سرشان برای همیشه بیرون کنند.
تسخیرسنگرعراقی ها درحالی که هنوز درخواب بودند
گروهان ما بحول وقوه ی الهی تپه و سنگر مورد نظر را همراه با تکبیرخود،تسخیر و عراقی ها تازه متوجه حمله ی ماشده بودند از خواب ناز بیدارشدند، همه ی آنها فرار را بر قرار و مواجه شدن با رزمندگان اسلام،باپای برهنه،وزیرشلواری وزیرپیراهنی که فرصت پوشیدن لباس خودرانیز نداشتند ترجیح دادند.
درخواست مهمات وتدارکات
غذا و مهمات ما تمام شده بود و همگی خسته و وامانده شده بودم از طریق بی سیم درخواست تدارکات و مهمات کردیم دستور آمد:" راه دور است جاده جاده مواصلاتی هم نیست و فعلاً تا تثبیت پیروزی عملیات، بالگردها هم نمیتوانند بپرندوهیچ گونه کمکی نمی شودکرد"ازطرفی هم،درهمین لحظه که صدام فهمیده بود ،منطقه ی وسیعی را از دست داده و آبرویش داره میره تکاورهای محافظ ریاست جمهوری خودش را فوراً با چند بالگرد به سمت ماگسیل داشت.
ما درخط مقدم بودیم بقیه ی گردانها عمل کرده بودند شهیدجاویدی هم فرماندهی گردان کمیل رو بعهده داشت حاضرنشده بود بار دیگه قضیه ی اُحد تکرار بشه و پائین نیامده بود،(وی بخاطرهمین قضیه با امام خمینی «ره»دیدارکرده بود و امام نیز روی ماه وشجاعش رو بوسیده بود)، گردان مانیزکه باتکاورهای محافظ صدام مواجه شده بود،و تعدادی شهید و مجروح داده بودیم.
آب رسانی به رزمندگان
چند نفر باقیمانده مقررشد تکاورهای صدام را مشغول کنند،دراین لحظه فرمانده ی عملیاتی گردان مالک اشتر که از بچه های جهرم بود به من گفت: :تعدادی از قمقمه های بچه ها که از آب آشامیدنی تخلیه شده بود را تحویل بگیرم و از جائی که تقریبا دور هم بود وآدرس دقیقش رو به من داد آب بیاورم: من نیز پذیرفتم ،دورتادور تپه رو عراقی ها مین گذاری کرده بودند ،خیلی خیلی خطرناک بود،راستش آن موقع که فرمانده ی عملیاتی گردان این پیشنهاد رو به من داد :"به یاد تشنه لبان صحرای کربلا افتادم" خیلی هم از این مأموریت روحیه گرفتم و پیش خودم گفتم : به هرطریق که باشه بحول قوه ی الهی باید قُمقُه های پُر از آب رو بدست رزمندگان برسونم، چندتاچفیه پیداکردم وتعدادی قمقمه تهی ازآب راداخل آنها گذاشتم یکی را بدور کمرم دیگری رو روی شانه ام وسومی رادردستانم گذاشتم وحرکت کردم دربین راه یک دفعه یک تیری از راه دور به سمتم "وینگی"کرد ودررفت.
رفتن روی مین ضدنفروقطع پا
داشتم دولا،دولا پائین می رفتم دو تا رزمنده از یک مسیر دیگه در نزدیکی های من ،که زیر بغل یک مجروح رو گرفته بودند و از تپه پائین می آمدند ،ناگهان بردارمجروحی که زیربغلش روگرفته بودند ،پایش رو روی یک مین گذاشت ،وای! خدایا چه دارم می بینم؟ یک پا که از ران قطع شده بود به آن طرف پَرت شد،وسه تاشون دادی زدند وروی زمین افتادند،من نیز به مأمورت خودم ادامه دادم ورفتم وچشمه ای روکه آدرسش رو داده بود پیداکردم یک لوله باریک یک اینچی درجلو چشمه سدکرده بودند واز آن کمی آب می آمدتعدادی از آنها راپرکردم وبرگشتم آن برادر فرمانده نیز یکی یکی قمقمه هارا باحالتی که خم شده بود جلو می رفت و قمقمه ها رو به سمت سنگرها می انداخت.
عقب نشینی تاکتیکی
ضمن اینکه تکاورهای محافظ شخصی ریاست جمهوری صدام بخوبی سرگرم شده بودند،دوباره همان فرمانده به من ومرتضی صابری که ازشهرستان آباده اعزام شده بود،مأموریت داد تا یکی از فرماندهان دسته که بسختی درشب قبل مجروح شده بود رو به عقب ببریم آدرسش رو هم دادگفت :"او رو زیر یک بوته ی بزرگ کوهستانی گذاشتیم وتاآنجاکه می تونید باخودتون پائیین ببرید"دو نفری رفتیم و او رو پیدا کردیم،این برادر مجروح که زیر یک درختچه که مااقلیدی ها به چنین بوته ی بزرگ می گوئیم:" گینه زرد" این بوته ی نسبتا،ًبه اندازه ی متوسط بود وسایه هم داشت درازکشیده بود و از درد، آه وناله می کرد.خاطره این برادر ایثارگر و مجروح و اسیر و آزاده رو هم اگه عمری باقی بماند،تحت یک خاطره ی دیگه به نگارش درخواهم آورد. انشاءاله .
حافظاچون غم وشادی جهان درگذراست***بهترآنست که من خاطرخودخوش دارم
ستاد فرماندهی بابیسیم به فرمانده گردان،دستور یک عقب نشینی تاکتیکی راداد،تاتیپ ویژه شهداء به ما ملحق شوند ، درنزدیکی های غروب حدوداً بین ساعت چهارتا پنج عصربود،همین که می خواستیم برویم روی تپه ی مجاور ،تکاورها قصدگرفتن و بازپسگیری تپه رو داشتند،ما نیز دیر به تپه ی مجاور رسیدیم تکاورهای صدام که به تفنگ قناصه ی دوربین دار،وتازه نفس بودند تک تک بچه هارا باتیرمی زدند.
ای مگس عرصۀ سیمرغ نه جولانگه توست***عِرضِ خود می بری وزحمت مامیداری
درهمین لحظه من دریک شکافی بین دو دره گیرکرده بودم درحالیکه آفتاب عصر به سرم خورده بود،وخون دماغ شده بودم یارو هرچه تیر می انداخت به من نمی خورد ،جابجا هم نمی تونستم بشم چشمهایم روی او بود تا فرصتی بدست آورم ، ،وخودم رو از تیررسش دورکنم.
ای که درکُشتن ما هیچ مدارا نکنی***سودوسرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندانِ غمت زهرِهلاهل دارند***قصدِاین قوم خطرباشد،هین تانکنی
سه الی چهارمتری مانده بود تا از خط الرأس آن تپه عبورکنم،یکی از همرزمنام بنام سید حمیدحسینی (که از رزمندگان شهرستان ارسنجان بود،ودریکی از عملیات ها احتمالاً کربلای چهار شهید شد)، درفاصله یک ونیم متری ام پائین تراز من، نیز به روی سینه خوابیده و آماده بود،یکبارهم بمن گفت :"اگه خواستی بری اون طرف تپه صبرکن تامن هم بیایم اگه تنها باشیم وشب بشه برامون مشکل می شه!گفتم :"باشه" تکاوره ،یک تیری به بالای سرم ،چندتاهم دور و برهم یکی هم به پشت کمرم زد،که "وینگی" ازروی کوله پشتی ام ،که هیچکدام اصابت نکرد،

شهید سیدحمید حسینی سمت راست وراوی خاطره محمد توکلی سمت چپ
سرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرتِ دوست *** که هرچه برسرِ ما میرود ارادتِ اوست
اجابت دعا
تکاورهای عراقی ازترس پائین نمی آمدند،حالا تازه فهمیده بودم که باید به خداوند متعال ،ذات اقدس باریتعالی استعانت جویم ،همان لحظه که داشتم نذرمی کردم که خدایا! "اگه منو ازدست این تکاورِ عراقی نجات بِدی اقلیدکه برم یک گوسفند بزرگ و خوشگل نذروقربانی می کنم".
گـــرازین غربت بسـوی خــانه روم *** نذرکردم که هم از راه بمیخانه روم
زین سفرگربسلامت بوطن باز رســم *** دگــرآنجاکه روم عاقل وفرزانه روم
تابگویم که چه شدکشفم ازاین سیروسلوک *** بـــردرِمیکده با بَربَط وپیمانه روم
آشنایانِ رهِ عشـق گَـرَم خون بخورند *** نـــاکسم گربشکایت برِبیگانه روم
بعدازین دستِ من وزلفِ چو زنجیرنگار *** تـــابکی ازپیِ کام دلِ دیوانه روم
گرببینم خم ابروی چومحرابش بــاز *** سجده شکرکنم و زپی شکرانه روم
خرم آندم که چوحافظ بتولّای وزیـر *** سرخوش از میکده بادوست بکاشانه روم
هنوز این نیت تمام نشده بودکه عراقیه روش و برگردوند و من نیز پریدم به پشت تپه وغَلت خوردم وخودم رو از دستش نجات دادم.
آن پیکِ نامور که رسیداز دیارِ دوست *** آورد حِرزِ جـان ز خطِ مشگبـــــار دوست
وجه خدا اگر شودت منظرِ نظـــــر *** زین پس شکی نماندکه صاحب نظر شوی
سید حمید حسینی نیز همین که خواسته بودخودش رو به آنور تپه برسونه تکاورعراقیه نامرد یک رگبارتوی رونش خالی می کنه وباصدای بلند به من گفت: : من تیرخوردم"من خیلی ناراحت شدم .
چشمه ی نجات بخش
شب سوم نیز درحالی که بدون آذوقه بودم،نگاهی به قمقمه ی خودم کردم ، قطره ای آب داخل آن بود،آن رو بروی زبانم انداختم ،وبه دوردهانم گرداندم،اِفاقه ای نبخشید،تنها مغزبادامی درکوله پشتی ام بود،همینطورکه قدم می زدم ونگاهی به آسمان وستاره ها می انداختم خدا را یاد کردم و پیش خود گفتم ،خدایا بحق حضرت صاحب الزمان «عج» بهت قسم می دهم و به دادم برس،همینطورکه داشتم پیش خودزمزمه می کردم یک محدوده دایره وار که چمن بود رو ملاحظه کردم کمی جلوتررفتم دیدم چشمه ای حدوداً چهل سانت در چهل سانت مُدَوَّر مانند به عمق سه الی چهارسانت آب جلو دیدگانم است ،خیلی خوشحال ومتعجب شدم ،خم شدم ستاره ها به روی آن معکس شده بودند،کف دو دستم را به اطراف آن گذاشتم وتاآنجا که می توانستم آب نوشیدم ،آب گوارائی بود ،درب قمقمه ام را بازکردم،وبادرب آن یواش یواش قمقمه ام را از آب پر کردم ،یادم می آید که به آن چشمه اصلاً،پشت نکردم، وباحالت عقب عقب رفتم ،تاازآن چشمه ی نجات بخش دورشدم،خیلی ازکوه های صعب العبور راپشت سرگذاشتم.
طی طریق اشتباهی
،تازه باصدای عراقی هائی که داشتند باتوپخانه ی خود رزمندگان را زیر آتش می گرفتند،مواجه شدم،فهمیدم که مسیر رااشتباهی طی کردم،بایک بررسی به اطراف خود مسیر صحیح راپیداکردم وبه راه خود ادامه دادم هوا سرد بود وغیر تحمل، آسمان روشن شده بود.
گفتن اسم رمز:"ژیان" "ژاله"
به پشت سنگ بسیار بزرگ که دروسط یک دشت که دور تادور آن کوه های سربه فلک کشیده بود پناه بردم وکمی استراحت کردم که ناگهان دیدم صدائی می آید ،هم همه ای بود،ولی به زبان فارسی گفتگو نمی کردند،خیلی ترسیدم ،نگاهی کردم دیدم یک ستون نظامی باتجهیزات کامل که به سر همه ی آنها کلاه خود آهنی بود،دقیقا،ازکنارِمن و همان سنگ بزرگ دارند رد می شوند ، ومن راندیدند،خودم رو بیشتر پنهان کردم ،یکدفعه دیدم یک نفرکه لباس خلبانی به تن داشت وچترش هم در دستش بود درانتهای ستون نظامی در حرکت است و بازبان فارسی داره حرف می زنه! من به یاد آن اسم رمز افتادم ،ناگهان به آهستگی گفتم : "ژیان"آن خلبان دور و بر خود را نگاهی کرد وکسی رو ندید وگفت : "ژاله" وقتی فهمیدم از بچه های خودی اند ،خیلی خوشحال شدم و به سمت آن برادر خلبان رفتم همدیگر را درآغوش گرفتیم و مصافحه کردیم ،ازمن چند سوال کرد خودم رو معرفی کردم گفت:"رزمندگان گردان شما ومجروحان گردان شما درپشت آن تپه ی روبرو اند،دیشب ما کیسه خوابهای خود را به آنها دادیم ومقداری غذا هم بینشان تقسیم کردیم"،سپس به یک نفر از افراد ، دستور داد تاضمن رساندن من کیسه خواب هایشان رابگیرد و بیاورد،آنها یک دسته از گروهان ،مخصوص تیپ ویژه شهدا ی کردستان بودند.
بازپس گیری تپه
خلاصه :گردانهای تیپ ویژه شهدا به کمک ماآمدندو آن سنگر سوق الجیشی واستراتژیک رو پس گرفتند.پس از چندی که ما دو باره برای مأموریت های بعدی سازماندهی شدیم در منطقه که بودیم،بالگردها، داخل تورهای نخی محکم برای ما تدارکات می آوردند، واز بالا به روی زمین در دامنه ی کوه ها می انداختند،ومجروهان را با خود می بردند.
حضورشهیدصیادشیرازی درخطوط جبهه ودرخاک عراق
بالگردی در منطقه ای که ما در آنجا بودیم پرواز می کرد ناگهان در بالای سر ما ایستاد، که سرهنگ صیادشیرازی باخود بهمراه داشت درب بالگرد بازشد و شهیدسرهنگ صیاد شیرازی به پائین پرید وهمزمان نیز دو محافظ وی نیز که سمت راست وچپ وی بودند به پائین پریدند،ونگذاشتند،به سرهنگ آسیبی واردشود.من نیز به اتفاق یک بسیحی دیگه برای یک استراحت کوچک ،بسختی سوار،همان بالگردشدیم ،حدود بیست دقیقه پرواز داشتیم ،باخود گفتم یعنی خدایا مااینقدر مسافت رو پیاده طی کرده ، وعملیات کردیم ،کمی نگران بودم که برای بالگردمشکلی پیش نیاید که دیدم دو بالگرد کبری که زیر آن موشک گذاشته بودند در سمت راست وچپ بالگرد بعنوان محافظت از شهید صیاد شیرازی همراه آمده بودند.
ادای نذر
من نیز برای ادای نذری خود و عمل به تعهدی که کرده بودم،سالها فکرم مشغول و دست خالی تا اینکه یه روز پس از شانزده سال به خانواده گفتم:" که چنین اتفاقی افتاده ومن بدهکارم ومی خواهم نذرم را اداکنم"

گوسفندی سفید وخیلی بزرگ وخوشگل رو خریداری وقربانی ،وگوشت آنرا هم به مستمندان توزیع کردیم .
مطرب خوش نوا بگو،تازه بتازه،نو بنو***بادۀ دلگشابجو، تازه بتازه، نو بنو
دستاورد و نتایج عملیات
عملیات حاج عمران، با آزادسازى ۲۰۰ کیلومترمربع از خاک دشمن و تسلط بر قسمتى از ارتفاعات سرکوب منطقه، به پایان رسید. طى این عملیات، مناطق زیر به تصرف نیروهاى خودى درآمد: پاسگاه مرزى تمرچین عراق، پادگان حاج عمران، گمرک مرزى، سلسله ارتفاعات «کلو» و قله استراتژیک (۳۰۰۰ مترى) آن، ارتفاعات ۲۵۱۹ (گردمند)، «سرسول»، ««آزادى» ۳۷۰۰ «سلمان»، ۲۴۰۰ «شیوه کارتا»، «بردزرد»، همچنین آزادسازى روستاهاى زینو «ممى خلان»، «رایات»، «شیوش»، «خوارو»، «میوتان بالا» و میوتان پایین، از نتایج این عملیات بود. تسلط رزمندگان اسلام بر شهر چومان مصطفى و حومه آن نیز قسمت دیگرى از دستاوردهاى این عملیات محسوب مى شد.
تلفات دشمن وغنائم
مجموع کشته ها و زخمى هاى دشمن به بیش از ۴ هزار نفر رسید، ۲۰۰ نفر به اسارت گرفته شدند و نزدیک به ۵۰ پایگاه دشمن منهدم و یا تصرف گردید،همچنین از مقر تیپ ۹۱ که مأمور حفظ پادگان و منطقه بود مدارک و اسناد بیشمارى به دست آمد که حاکى از روابط عمیق گروهک هاى کومله و دمکرات با حکومت عراق بود.در میان غنائم، چندین قبضه توپ ۱۲۲ م. م، بیش از ۲۰ دستگاه تانک، ده ها دستگاه تفنگ ۱۰۶ با ماشین، انواع مختلف ادوات و نیز مقدار معتنابهى سلاح و مهمات، که از انبار پادگان حاج عمران به دست آمده بود، به چشم مى خورد.